دوشنبه ۱۹ بهمن ۸۸ :: February 8, 2010

چه حاجت است به گفتن حدیث عشقت را

 
چگونه صبر کنم از تو؟ این نه آسان است
صبوری از دل و از جان، خلاف امکان است


گزیده‌ای ز چه دوری ز دوستدارانت
که این فراق نه در صبر دوستداران است


در انتظار تو ایام سخت می‌گذرد
چه کرده‌ایم که این انتظار تاوان است؟


چو خواب زلف سياه تو ديده‌ام هر شب
عجیب نیست که خوابم چنین پریشان است


من از حكايت روز نخست دانستم
كه قصه‌ی دل و مهر تو را نه پايان است


چه حاجت است به گفتن حدیث عشقت را
که رنگ چهره‌ی من گوید آنچه پنهان است


مرا مران ز در خانه‌ات که این درگاه
یگانه خانه‌ی امّید مستمندان است


کسی که درد تو دارد دوا نمی‌خواهد
هزار شکر که این درد عین درمان است


 

جمعه ۴ دی ۸۸ :: December 25, 2009

خیال باطل

 

اندر حکایت آن که گمان کرد با ریختن خون خروس، خبر رسیدن صبح را پنهان می‌کند!


سر مرغ سحر زدند، مباد
خبری خوش ز بامداد دهد

سرزند آفتاب و با نفسش
همه نیرنگشان به باد دهد


 

چهارشنبه ۲۵ آذر ۸۸ :: December 16, 2009

این روزگار تلختر از زهر...

 

این شام شوم را سحری هست شاد باش
این صبر سبز را ظفری هست شاد باش
 
«این روزگار تلختر از زهر» رفتنی‌ست
امّید روز چون شکری هست شاد باش
 
کی بوده دی مقیم در این باغ، غم مخور
این فصل سرد را سفری هست شاد باش
 
بی‌مهر و یخزده‌ست اگر آسمان شهر
با مهر او به دل شرری هست شاد باش 
 
پیکان کینه بارد و تیر ستم، چه غم؟
از اشک و از دعا سپری هست* شاد باش
 
طوفان اگرچه خانه‌ی ما را خراب کرد
ویرانه‌ را نهان گهری هست شاد باش
 
گر گرگها به خون پدر شسته‌اند دست
میراث مرد را پسری هست شاد باش
 
 
 
*الدعا ترس المومن: دعا سپر مومن اسـت. (امام علی)

شنبه ۲۳ آبان ۸۸ :: November 14, 2009

در این شلوغی پر دروغ

 

در این شلوغی پر دروغ

برایم سکوت بیاور


می‌توانید نغمه‌ی سه‌تار و پیانو را قطع کنید (سمت راست صفحه) و به این تصنیف
در اینجا گوش کنید

 

دوشنبه ۳۰ شهریور ۸۸ :: September 21, 2009

تسلیت

 

هنوز چند صباحی از شیرینی خبر آزادی محمدرضا جلایی‌پور نگذشته، که سفر ابدی استاد بزرگ موسیقی ایران پرویز مشکاتیان، کاممان را تلخ کرد. روانش شاد باد.

 

سه شنبه ۳ شهریور ۸۸ :: August 25, 2009

لبم ز خنده پر شده، چه خنده‌ی خجسته‌ای

 

MRJ.jpg


کیست
که طعم دوستی تو را چشیده باشد و  از صداقت و صفا، خلوص و تقوی، حجب و آزادگی، و فروتنی و فرزانگی‌ات درسی نیاموخته باشد.
 
محمدرضا! عجب سکینه‌ی خاطری داری در این روزگار تلختر از زهر. شاید سحرگاهان، آنزمان که دشمنانت اسیر خواب قدرت و شهوتند و طفل جانشان را از شیر شیطان سیراب می‌کنند، تو در نماز و نیایش عاشقانه‌ات، صدای رسای فاطمه را شنیده‌ای که اینروزها زینب‌وار می‌نویسد و می‌سراید.

می‌خواستم سر خوناب جگر بگشایم و از حقارت و بیداد مدعیان بنویسم.  اما با دیدن لبخند و آرامشت، به حال خوشت در این ماه مبارک غبطه خوردم.

گمان می‌کنم این ابیات که پیشتر سروده بودم، وصف حال امروز تو باشد ای نفس مطمئنه. تو که امروز با لبخندی به زلالی روحت، در برابر پروردگارت «اعتراف» کردی:

 
تو قفل تن شکسته‌ای، درون جان نشسته‌ای
رها شدم! سبک شدم!  تو بند دل گسسته‌ای

چو خواندی‌ام به سوی خود، نخست باورم نشد!
دوباره بانگ برزدی: بیا بیا که رسته‌ای!

رهانده‌ای دل مرا ز رنج اخم و تخم غم!
لبم ز خنده پر شده، چه خنده‌ی خجسته‌ای

 سید امیرحسین سام

چهارشنبه ۲۸ مرداد ۸۸ :: August 19, 2009

آیا نسیم از او، پیغام نو رسانده؟

غزلی به یاد آزاده‌ی دربند: محمدرضا جلایی‌پور

محمدرضا جلایی‌پور و امیرحسین سام

 


می‌دانم ای مسافر، هم خسته‌ای و مانده
اما بگو چه چیزی اینجا تو را کشانده؟

دیدم کنار ابری، زانو زدی چنان کوه
از رازهای خورشید در گوش تو چه خوانده؟

گفتا ز شوق عشقش، زنجیرها دریدم
دیوانه‌ای ندیدی از شهر عقل رانده؟!

پر‌خنده‌ای و مستی، از بند غم گسستی
با ما بگو چه شهدی جان تو را چشانده؟

گفتا که چشم بد دور، بوسیدن لب صبح
این شهد و این حلاوت در جان من نشانده

دیوانه بودی اما، دیوانه‌تر شدی باز
آیا نسیم از او، پیغام نو رسانده؟

گفتا شنیدی ای دل، بوی خوشش خبر داد
تا شهر گیسوانش، راهی دگر نمانده...

 

شنبه ۱۷ مرداد ۸۸ :: August 8, 2009

یک توضیح ضروری

مدت زیادیست که در «یک سبد آواز نو» مطلبی نمی‌نویسم. اما امروز باید در مورد انتشار یک تصنیف که به مهندس میرحسین موسوی هدیه کرده بودم، توضیحی بدهم.

 

یکی دو روز قبل از انتخابات ریاست جمهوری ایران، یکی از آثارم را که به مهندس میرحسین موسوی هدیه کرده بودم توسط دوست بزرگواری برای وبسایت موج سوم فرستادم.

شعر و تصنیف با حال و هوای آنروزم بسیار سازگار بود:

باردیگر رسدم جامه‌ی سبزی ز بهار
برکنم، برکنم این رخت که پوشانده خزان

از دوستان موج سوم خواسته بودم این تصنیف را از طرف خودم که سراینده و سازنده و صاحب حقوق اثر هستم به عنوان یک حامی کوچک میرحسین موسوی منتشر کنند. روز بعد که به وبسایت موج سر زدم، متوجه شدم که نام آقای اشکان کمانگری خواننده جوان هم به خبر افزوده شده بود. ابتدا تعجب کردم. ولی بعد گمان کردم از آنجا که تصنیفی که آقای کمانگری برای پویش دعوت سید محمد خاتمی عزیز به کاندیداتوری خوانده بودند در همین سایت موج سوم منتشر شده بود، شاید خودشان با سایت در تماس بوده‌اند و ابراز تمایل کرده‌اند که نامشان به خبر افزوده شود. اما همین امروز متوجه شدم این ظن و گمان من کاملا نادرست بوده است. امروز آقای کمانگری در ایمیلی بسیار تند و غیرمنتظره، ناخرسندی و عصبانیت شدید خود را از هدیه این تصنیف به آقای میرحسین موسوی اعلام و ناخشنودی و عدم رضایتشان را از ذکر نامشان به عنوان حامی آقای موسوی ابراز کردند.

بنده در اینجا رسما اعلام می‌کنم که تقدیم این تصنیف به آقای موسوی تنها توسط نگارنده صورت گرفته است و آقای کمانگری حق دارند از اعلام نامشان بدون رضایت ایشان (که به علت مشغله گردانندگان سایت سهوا صورت گرفته بود) ناخرسند باشند. این توضیح را در اینجا از آن بابت نوشتم که خدای‌ناکرده ایشان هزینه‌ی ناخواسته‌ای نپردازند.

البته لازم است تکرار کنم تقدیم این تصنیف به نیکمرد شجاع و صادق، میرحسین موسوی برای من افتخار بسیار بزرگی محسوب می‌شود. برگ سبزی بود تحفه‌ی درویش.

 

 

 

شنبه ۲۱ دی ۸۷ :: January 10, 2009

آنچه خاموش و فراموش نمی‌شود

در خبرها -از قول هنرمندی- این جملات را می‌خواندم:

«هدف ما اجرا در بزرگترين تالارهاي دنيا است. همواره اميدوار بوده‌ايم با اين كار اعتبار موسيقي ايراني را در بهترين و بزرگترين تالارهاي موسيقي دنيا بالا ببريم...»

از جنس این سخن، در این سال‌ها بسیار خوانده‌ام و شنیده‌ام. بالابردن اعتبار موسیقی ایرانی، تثبیت موسیقی ایران در جهان، جهانی کردن موسیقی ایران، و امیدها و آرزوهایی از این دست، به شاه‌بیت قول و غزل نسل جدید خواننده و نوازنده‌ی ایران تبدیل شده است.

با خود فکر می‌کردم نمونه‌های درخشان موسیقی ایرانی چگونه و کجا خلق شده‌اند؟ آیا قمر، بنان، شهنازی، شهناز و محجوبی به واسطه کنسرت‌های اروپا و آمریکایشان ماندگار شدند؟ بسیار از خود پرسیده‌ایم که چرا ابوعطای شجریان و لطفی («عشق داند»)، «دستان»، «بیداد»، «آستان جانان»، «سپیده»، «سرّ عشق»، «چاووش»‌ها و آثاری از این قبیل، دیگر تکرار نمی‌شوند؟

این آثار یگانه‌ -که حال ما را خوش می‌کنند- محصول احوال خوش آفرینندگانشان در لحظاتی استثنایی‌اند. یک «اتفاق» هستند. پیشتر هم نوشته‌ام که جوهر هنر در یگانگی‌ست. بر خلاف صنعت که رونقش در تولید انبوه است.

آواز زیبای آلبوم «نوا-مرکب‌خوانی» محصول یک «آن» است. و این «آن»، -از خوش‌اقبالی ما- ثبت و ضبط شده است. همچون اذان موذن‌زاده‌ی اردبیلی، مانند ترانه‌ی مرا ببوس. بیشتر آثار موسیقایی که در حافظه‌ی فرهنگی سرزمین ما زنده مانده‌‌اند، متعلق به دوره‌ای هستند که  هنوز خواننده و نوازنده‌ی ایرانی گرفتار کنسرت‌های بیشمار نشده بودند. اجراهایی که شاید با جوهر موسیقی بداهه‌ ایرانی سنخیتی نداشته باشند. درست بر خلاف آن نوع کنسرتی که «عشق داند» را خلق کرد.

استاد جلیل شهناز و استاد احمد عبادی، در تالارهای باشکوه خارج از ایران ساز نزدند. اما نغمه‌‌ها و زخمه‌هاشان به یادگار مانده‌اند و بخشی از میراث گرانقدر موسیقی ایران شده‌اند. آن حاج قربان سلیمانی بود که در فرانسه به تالارها اعتبار داد و نه برعکس. آن‌ها که با زبان فرانسه آشنایی دارند خوب است نوشته‌های منتقدان فرانسوی را پس از اجرای آن پیر پاک‌طینت بخوانند. مردی که باده‌‌ی دوتار، از او مست و خوشگوار بود. استاد حسن کسایی با نفسش، ما را به نیستانی که از آن جدا شده‌ایم می‌برد. دم گرم او، از سال‌های دور، و از فرسنگ‌ها راه، به سلامت گذشته و امشب در سرمای لندن، میهمان من است. «مرغ سحر» مرحوم نی‌داود نیز در زمان حیاتش، در تالارهای بزرگ اروپا و آمریکا خوانده نشد. اما مرغ سحر ماند تا روایتگر دردها و رنج‌های مردم سرزمینش باشد و به صد شکل و شیوه پس از نی‌داود اجرا ‌شود. و شگفتا از هر زبان که می‌شنویم نامکرر است.

یادم هست روزی با دوست هنرمند نازنینی صحبت می‌کردم در مورد سوال خبرنگاری که از او پرسیده بود «آرزو داری در چه سالنی برنامه اجرا کنی؟». گفتم من اگر جای تو بودم می‌گفتم مهم نیست کجا باشد. کاش نغمه‌ای از دست و دل و زبانم بجوشد که در بیابان هم اگر رهایش کنم، از کران زمان و مکان بگذرد، و به گوش عاشقان برسد. همچون نغمه‌های ماندگار عاشقان پیش از ما، که خود سفر کردند و به دست ما رسیدند. چگونه؟ نمی‌دانم. شاید ما محرم این راز نباشیم. آنقدر می‌دانم که مثل نور، مثل باران، مثل بوی خوش، میهمان دل ما می‌شوند.

ای کاش پیک نسیم سحر، پیام مرا هم به عزیزترین دوستانم برساند. اگر سه‌ دقیقه نغمه‌ی عاشقانه، حتی در خلوت، از خود باقی بگذارید، ماندگار خواهد بود و به گوش اهل دل خواهد رسید. تالارهای بسیار ساخته شدند و ویران شدند، و کنسرت‌های فراوان داده شد و فراموش شد. اما آنچه خاموش و فراموش نمی‌شود، صدای سخن عشق است.

 

 

پنجشنبه ۱۲ دی ۸۷ :: January 1, 2009

یکی بود و هیچ چیز نبود

 

بر آن شکرشکن قصه‌گو هزار درود
همان که گفت: یکی بود و هیچ چیز نبود

شبی که خواند مرا آن حدیث خوش در گوش
گذاشت گوهر بازار عقل رو به رکود

چه بوی خوش به مشامش رسید مطرب عشق
که اینچنین زده آتش ز شوق در دل عود

از آن هزار که در سینه بود یک آهنگ
شنید زهره و شد شهره در سماع و سرود

خبر رسید به دل از نگاهبانی چشم
به این دیار کسی کرده باز عزم ورود

چه دیر آمد و دشوار میهمان امید
چه ساده رخت سفر بست و بازگشت چه زود

حدیث لیلی و مجنون برای غیر مخوان
کجا ز قصه دیوانه برد عاقل سود؟!...

لندن، سپتامبر ۱۹۹۹

سه شنبه ۱۰ دی ۸۷ :: December 30, 2008

مدافعان حقوق بشر کجا رفتند؟

 

تاریخ تکرار می‌شود:

غزه، جنین، صبرا، شتیلا...

جوی خون، نعش‌های بر زمین مانده، بیمارستانی که از کاغذ استفاده می‌کند، انبوه کودکان بی‌مادر و مادران بی‌فرزند...و رسانه‌های مدافع حقوق بشر، رواداری، آزادی و دموکراسی که همچنان در خواب زمستانی هستند. البته کسی که خودش را به خواب زده باشد نمی‌توان بیدار کرد.

به یاد ابیاتی افتادم که پیش از این برای «جنین» سروده بودم. خدا رحمت کند مرحوم ژاله‌ی اصفهانی را که پس از چاپ این شعر گفتند «آفرین که در برابر آنچه می‌بینی خاموش نمی‌نشینی.»

آن غزل را -با اندکی اصلاح- بار دیگر اینجا می‌نویسم.

نگاه کن به جنین «جنین» و زادن او
ز درد و شیون «صبرا» که تازه گشت بگو

نگاه کن که بسی مادران آواره
گرفته‌اند به خون عزیز خویش وضو

به دختری که لبش همچنان پر از خنده‌ست
و آن پدر که زده پای نعش او زانو

ز لطف گلشن و صحرا غزل چه می‌گویی
که بر زمین جسد غنچه‌ایست در هر سو
 

مدافعان حقوق بشر کجا رفتند؟
از این جنایت بی‌حد خبررسانی کو؟

 

چهارشنبه ۴ دی ۸۷ :: December 24, 2008

از قضا آیینه‌ی چینی شکست


«هر که را مردم سجودی می کنند
زهر اندر جان او می آکنند

او چو بیند خلق را سرمست خویش
از تکبر می‌رود از دست خویش


او نداند که هزاران را چو او
دیو افکندست اندر آب جو»

بزرگی پاره‌ای از این ابیات را امشب پشت تلفن برایم می‌خواند. با خود فکر می کردم ای کاش این سخنان مولانا را در همه‌ی کلاس‌های موسیقی برای هنرجویان می‌خواندند و از آنها می‌خواستند با هر درسی این ابیات را به یاد بیاورند. هر نعمتی می‌تواند با آفتی همراه باشد. حتی نعمت عبادت که ممکن است -خدای ناکرده- به عجب و خود را از دیگران برتر دیدن بینجامد. بزرگترین آفت نوازندگی و خوانندگی هم -به عقیده‌ی من- کف‌زدن‌ها و تشویق خلق است.  این مدح‌ها که گر چه مزه‌ای شیرین دارند، اما زهری کشنده‌اند.

«چـند گويم من تـو را کاین انگبين
زهر قتّال است از آن دوري گزين»


همین مدح‌هاست که فرعون می‌آفریند. عجبا که هر کس فکر می کند به آن دچار نمی شود و دریغا که این دیو، هزاران چو او را در چاه افکنده است.

یادم هست در استودیوی صحرا که «زرد، سرخ، ارغوانی» و نغمه‌ی «سه‌تار و پیانو» را در آن ضبط کردیم تابلویی به خط خوش بود:

«از قضا آیینه‌ی چینی شکست
خوب شد اسباب خودبینی شکست»

و چه یادآوری نیکویی بود.

 

 

پنجشنبه ۲۸ آذر ۸۷ :: December 18, 2008

بر جمله مؤمنان شب يلدا خجسته باد

 

دونوازی سه‌تار و تنبکی که در زمینه‌ی «یک سبد آواز نو» می‌شنوید بخشی از برنامه‌ایست که چند شب پیش در امپریال کالج لندن برگزار شد. این برنامه به همت انجمن دانشجویان ایرانی امپریال کالج به استقبال «یلدا» و برای کمک به کودکان مبتلا به سرطان در ایران برگزار شد.

ساز زدن در یک جمع ساده‌ی دانشجویی که هم برای نگهداری میراث فرهنگی خود تلاش می‌کنند و هم به یاد هموطنانشان هستند برای من بسیار لذت‌بخش بود. چقدر خوب است گهگاه کسی به یادمان بیاورد برای چه و برای که ساز می‌زنیم و آواز می‌خوانیم.

خوش حالی بود و جای شما خالی.

«بر جمله مؤمنان شب يلدا خجسته باد
اموات جهل را دم عيسا خجسته باد
بر زمره‌ی مجالس تحقيق هر زمان
اين موهبت به مخفی و پيدا خجسته باد
*...»

 

*ميرزا حسين قاينی

سه شنبه ۱۹ آذر ۸۷ :: December 9, 2008

آمدی ای عید قربان! خوش رسیدی، خوش رسیدی!

ای تو جان نوبهاران، خوش رسیدی، خوش رسیدی!
ای تو شور آبشاران، خوش رسیدی، خوش رسیدی!

ای شراب آسمانی، ای طلوع مهربانی
با تو شد خورشید خندان، خوش رسیدی، خوش رسیدی!

ای که نامت گشته ذکر هر دم جان و روانم
ای شفای درد پنهان، خوش رسیدی، خوش رسیدی!

آمدی چون ماه تازه، تیغ بر کف، خنده بر لب
آمدی ای عید قربان! خوش رسیدی، خوش رسیدی!

آمدی چون سیلْ جوشان ، بی‌خبر، ناگه، خروشان
تا کنی این خانه ویران، خوش رسیدی، خوش رسیدی!

خانه‌ی عقل زبون را، عقل سرد تیره‌گون را
کرده‌ای با خاک یکسان، خوش رسیدی، خوش رسیدی!

شعر می‌جوشد ز من، پیوسته هر شب، هر سحرگه
از تو شد این چشمه جوشان، خوش رسیدی، خوش رسیدی!


تهران، بهمن ۱۳۸۵

شنبه ۹ آذر ۸۷ :: November 29, 2008

چو بهاران، دل من عزم شکفتن دارد

 

آن نگاری که مرا عمر دگر داد که بود؟
او که از خنده‌ی خورشید خبر داد که بود؟

آن که یکباره به بیکارگی انداخت مرا
با نگاهی به دلم عزم سفر داد که بود؟

پرده از چهره‌ی چون آینه انداخت شبی
دین و ایمانم از آن رو به خطر داد که بود؟

همه گرمی همه مستی همه هستی همه لطف
به دل خسته‌ی من وقت سحر داد که بود؟

آن که در سردی این تیره‌شبان گرمایی
به من از دولت آن شور و شرر داد که بود؟

بی‌خبر آمد و یک پنجره سوغاتی ناب
به من از روشنی نور نظر داد که بود؟

چو بهاران، دل من عزم شکفتن دارد
آن که درسی به دل از شاخه‌ی تر داد که بود؟


لندن، ۷ ژانویه ۲۰۰۷

موسيقی


برای شنیدن نغمه‌های پیشین به این آدرس مراجعه کنید: www.amirsam.com

دونوازی سه‌تار و پیانو با الهام از ملودی‌های تصنیف «زرد، سرخ ارغوانی» اثر امیرحسین سام