منم آن ابرِ سپيدى كه ازين پست رهيده
منم آن بى پر و بالى كه ازين خاک پريده
منم آن شاخهی بیدی که پریشان شد و مجنون
ز خیالت همه شب چشم تَرَش خواب ندیده
منم آن ماهى عاشق كه از اين جوی به آن جو
به هواى تو سفر كرد و به دريات رسيده
منم آن باد سبكبال كه هر صبحدم آرَد
خبرى خوش كه شب پیش ز موی تو شنيده
منم آن بركهی خندانِ خوشاقبال كه پنهان
لب او نيمهشبان بر لب مهتاب رسيده
به لطفِ مهرِِ تو در سینهام صفایی هست
به برکتِ قدمت در دلم خدایی هست
هزار دردِ جگرسوز دارم امّا شُکر
به یُمن یادِ تو هر درد را دوایی هست
دلم چو بید در آغوشِ باد میلرزد
هر آنکه دیده تو را، در سرش هوایی هست
از آن دمی که جدا گشت از نیستان نی
ز آه و نالهی او در جهان نوایی هست
بزرگی و کَرَمِ خوانِ عشق بین اینجا
که روبروی تو ای پادشه گدایی هست
نگاه کن به دو چشمِ نشسته در خونم
درون دیدهی خاموش، هایهایی هست
صدای پای تو بود آن که نیمهشب آمد؟
فرشته را مگر ای جان صدای پایی هست؟
چو غنچههای فروبسته گر چه دلتنگم
خیالِ خوبِ نسیمِ گرهگشایی هست

هیچ سقفی نیست
یکی آسمان است
بلند و بیانتها
هیچ دیواری نیست
یکی بیابان است
دلتنگ و تنها
خاکِ تشنه
خوابِ آب میبیند

من از نهايت آسمانها و كهكشانها خبر ندارم
تنها از ستارهى عاشق و بیخوابى سخن میگويم
كه در كنارِ من است
من از ژرفای درياها و اقيانوسها خبر ندارم
تنها از ماهىِ سرخِ كوچكى سخن میگويم
كه آشناى من است
من از وسعت دشتها و صحراها خبر ندارم
تنها از نيلوفرى خفته بر بالشِ آرامشِ آب سخن میگويم
كه زيارتگهِ من است
من از آنچه در پس اين روزها و شبها پنهان است خبر ندارم
تنها از چشمهاى سياهِ يك شبِ برفى سخن میگويم
كه زادگاهِ من است
باز چه کردهای تو با جان و دل و روان من
باز چه دیده در تو این دیدهی خونفشان من
میرسد از تو دم به دم، گرمی و نور ای صنم
روشن و زنده از تو شد جان من و جهان من
نور شدم، نظر شدم، چشم و دل سحر شدم
چونکه نشست مهر تو در دل آسمان من
قند شدم، غزل شدم، شهد شدم، عسل شدم
زانکه رسید بر لبت نیمهشبان لبان من
نیست عجب که تا سحر، خواب ندیده چشم تر
گشته خیال روی تو یکسره میهمان من
این مرغ پرکشیده ز زندان حسین توست
در آسمانِ مهرِ تو مهمان حسین توست
در کربلای آن لب شیرین، که تشنه است؟
این لب رسیده بر لب جانان، حسین توست
اینک دلی که در پی تو میدود به سر
همچون غبار پای سواران، حسین توست
زین آتش نهفته چو آهی به نی رسید
آن نینوا شد و نفس آن، حسین توست
دیگر چه حاجت است به حج و طواف و سعی
جانی که شد به پای تو قربان، حسین توست
چنان سرمست و خندانم من امروز
که سر از پا نمیدانم من امروز
یکی ابرِ سپیدِ شاد و آزاد
رها از بندِ زندانم من امروز
چو دستی بر شب مویش کشیدم
نسیم صبح را مانم من امروز
بشویم گَردِ غم از جانِ بستان
که باران بهارانم من امروز
چو آن شبنم که بوسیده لب برگ
سرودی تازه میخوانم من امروز
